|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
یادتاست
یادت است آنشب که مهمان من بودی
آن شب شمع روشن و میزبان من بودی
عطر تنت دربسترخاطرم ارمیده است
آن شب در تنم همچون جان من بودی
یادت است هر دو در کنار هم بودیم
من مست تو بودم و تو خندان من بودی
شب ما چو شب یلدائی بود آن شب
چو از بهشت فرستاده یزدان من بودی
بیان
|
|