|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
بمقصد نا رسیده رفتم
فلك بيوفا و جهان پر مدعا بود
پر از مكر و دغا بود
جوانى بود و سرود و شادمانى
بودم انجا كه گرمى به دلها بود
من رفتم جوانى رفت
سرود و شادمانى رفت
ز كفم زندگانى رفت
بماند داغى بدل ما
ز رهِ نا رسيده رفتم
بكام دل نا رسيده رفتم
بر ان جاىِ كه ما را
اميد بود ارزو بود
به او نا رسيده رفتم
ترا نا ديده رفتم
بمقصد نا رسيده رفتم .
بيان
دلربا
شب و روز دو چشمانم به گريان است
خون دل ريزد جگر كباب و بريان است
دارم التماس جانا دل را خوب نگدارى
اين دلكى زارم پيش تو گروگان است
در بردن دل عاشق ، عجب بلائي تو
کار مشكلیست ولی نزد تو أسان است
دل رفته ز برم ياران از پى سياه موئي
اين عشق محال یک خواب پريشان است
دل دادن و دل بستن از هر كه نمى ايد
كه شهر عشاق چو مزرعه شيران است
گر مصلحت بينى رو بر ده و ديار عشق
هشدار ای دل اين نصحيت ( بيان )است
بيان
|
|