قصه شهر دل  
 
 
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی -
 

ای درد هجران تو مهمان شده یِ ما را

بر قلبم  نشـستی و جانان شده یِ مارا

ار فرقت بنالم یا از غم نهان خویش

با صدغم و اندوه پریشان شده یِ مارا

نالم ز غم و درد یا از دست رقیبانم

در رنگ و رخ غم ها نمایان شده یِ مارا

تشویشم زآنست که هر صبح و دمِ شامی

عمرم شود کوته هراسان شدهِ یِ مارا

بیان را نباشد هرگز تاب درد جانسوزی

نا گه دچارم گشتم وحیران شدهِ یِ مارا

ب ی ا ن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:56  توسط بیان  | 
در شورای ملی ما شرر افتاده

گشتی کج نموده زکمر افتاده

جنگ و جدل خانه ملت یکسو

سوی ملت بیچاره بیخبر افتاده

هر بفکر کیسه و جیب خودش

حسرتا ! که مردم در بدر افتاده

ب ی ا ن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:24  توسط بیان  | 

تا چند قصه  ز نا مهربانی جانانه کنم

سر بصحرا زنم داد زجور زمانه کنم

نی توان آن که به  جانانه  رسم

نی توانِ که ترک ساغر و پیمانه کنم

از برای غم غلط کردن بمیخانه روم

جام گیرم یادِ ان نرگس مستانه کنم

چون بد مست شوم و دور از غم فراق

رهِ خود گیرم و رخ سوی بتخانه کنم

داغ ها دارد دل ٬بیان٬ از جور خوبان

در دل شب ها  باز من گریه شبانه کنم

بیان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:16  توسط بیان  | 
قلم

سرم را بریدند و قلمم نام کردند

مرا آله دست خاص و عام کردند

گلویم را با سر پنجه  ها فشردند

بخون دلم نوشتن و ارقام کردند

نوشتند خوب و بد روزگار خویش

هرکه مراد خود گرفتند کام کردند

کسی نامه نوشت با دلبری خود

یکی کتابِ را آغاز تا انجام کردند

چه ظلمِ زجاهلان که من بدیدم

خود را رسوا و مرا بد نام کردند

هر آنچه زدست مردم دانا برآمد

نوشتند و بخون دلم احترام کردند

بیان بنویس قلم آهسته دار لیک

رسد روزیکه بر قلمت قیام کردند

ب ی ان

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط بیان  | 
  بالا