|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
ای درد هجران تو مهمان شده یِ ما را
بر قلبم نشـستی و جانان شده یِ مارا
ار فرقت بنالم یا از غم نهان خویش
با صدغم و اندوه پریشان شده یِ مارا
نالم ز غم و درد یا از دست رقیبانم
در رنگ و رخ غم ها نمایان شده یِ مارا
تشویشم زآنست که هر صبح و دمِ شامی
عمرم شود کوته هراسان شدهِ یِ مارا
بیان را نباشد هرگز تاب درد جانسوزی
نا گه دچارم گشتم وحیران شدهِ یِ مارا
ب ی ا ن
گشتی کج نموده زکمر افتاده
جنگ و جدل خانه ملت یکسو
سوی ملت بیچاره بیخبر افتاده
هر بفکر کیسه و جیب خودش
حسرتا ! که مردم در بدر افتاده
ب ی ا ن
تا چند قصه ز نا مهربانی جانانه کنم
سر بصحرا زنم داد زجور زمانه کنم
نی توان آن که به جانانه رسم
نی توانِ که ترک ساغر و پیمانه کنم
از برای غم غلط کردن بمیخانه روم
جام گیرم یادِ ان نرگس مستانه کنم
چون بد مست شوم و دور از غم فراق
رهِ خود گیرم و رخ سوی بتخانه کنم
داغ ها دارد دل ٬بیان٬ از جور خوبان
در دل شب ها باز من گریه شبانه کنم
بیان
سرم را بریدند و قلمم نام کردند
مرا آله دست خاص و عام کردند
گلویم را با سر پنجه ها فشردند
بخون دلم نوشتن و ارقام کردند
نوشتند خوب و بد روزگار خویش
هرکه مراد خود گرفتند کام کردند
کسی نامه نوشت با دلبری خود
یکی کتابِ را آغاز تا انجام کردند
چه ظلمِ زجاهلان که من بدیدم
خود را رسوا و مرا بد نام کردند
هر آنچه زدست مردم دانا برآمد
نوشتند و بخون دلم احترام کردند
بیان بنویس قلم آهسته دار لیک
رسد روزیکه بر قلمت قیام کردند
ب ی ان
|
|