|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
بیا گریه کنیم
بیا تا به حال این وطن گریه کنیم
بیاد خاطرات اش تو و من گریه کنیم
بیا با هم بخوانیم ز درد و رنج بسیار
بباغ سوخته گل ، و چمن گریه کنیم
همه وطن دارند اکنون ما بی وطنیم
به هجرت سرا چو بلبل چمن گریه کنیم
چون آهوان رمیده از قصد صیاد
بیاد رفتن به ان دشت و دمن گریه کنیم
بیان
چشم شهلا
از چـــشم شـــهـلای تــو شرر می ریـزد
و زحسن زیبـای تو لعل و گـهر می ریـزد
هر که میـل تماشا به چشمان تـو دارد
با تیر نگاه ات خــون ی جگـر می ریـزد
با نیم نگاهی که به آسمان می نگری
ترسم که در آسمان خانه قمر می ریزد
هـر کجا نـور درخـشنده نگاهی تو فـتد
همه شهـر را بخـدا زیـر و زبـر می ریـزد
گـرکُـشتـهِ تیر نگاه تـو شـوم بـاکم نیسـت
بر سرِ لوحه دفـتر عشاق این خبر می ریـزد
قـطـره اشـکی مباد ز چـشمت اید بـیرون
ورنـه خـون از دل مــاه و اخـــتر می ریزد
با تیر مژگان نشانه کردی دل عشاق را
چو بقلب بنشنید سر تا به پا می ریـزد
بگـذار تا نظـاره کـنم قـد بلـند بـالای تـرا
حقا که ز باغ حسن تو میوه تر می ریزد
نرگس چشمان تو جام شراب من است
که در آن ساقی مجلس باده تر می ریـزد
نـازم ان دست مصور که ترا ساخت چنین
در تصویر زیـبـای تو کِـلک هنر می ریـزد
"بیان" زین مدح سرائی خموشی بهتر
که بیش از این ابروی شهد و شکر می ریزد
بیان
۱۷ جولای ۲۰۱۰
|
|