قصه شهر دل  
 
 
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی -
 

 

وای ملایک وای مردم

دوزخیان از بند رستند

اوه با چه هیا هوی وحشت

با مو های جولیده

بسوی ما می آیند

وای ! می بینید

همه بر تاف بلندبهشت ریختند

باغ های بهشت را ویران کردند

میوه ها را چور کردند

بستر های لامه را دزدیدند

تاق  بهشت تاراج شد

و انرا به اتش کشیدند

وای ! صدایم را می شنوید

آی ملایک وآی مردم

  آی آدم ها

چرا چیزی نمیگویید

مگر شما هم از جمع آنانید

او ای خدایا .! می بینی

 پس چرا مانع آنها نمیشوی

تو چشم و جان داری

یا نی

آری ترا نی جسم است نی جان

بلی !!!!!!!

پس گوش شنوایی هم نداری

وای .! با که شکوه کنم

با کی بگویم

بهشت وطنم را سوزاندند

ب

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:34  توسط بیان  | 
دل را شاد ساخت

کاش دلیِ را بتوان شاد ساخت

زغم و اندوه رهانید و آباد ساخت

میهن ما یکسر غم خانه گشته

کاش مردمی را زغم آزاد ساخت

ب

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:2  توسط بیان  | 
  بالا