|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
دلی کرده ام گم کسی دیده باشد
بهرسورفته باشدخونِ چکیده باشد
کجا رفته دل ندانم ای عزیزان
بهرحارفته باشد راه سنجیده باشد
دلم پیش و من در قفایش روانم
کجا ست منزل او تا رسیده باشد
شدم در خیال دو چشمان شهلا
دلِ من مبادا او را گزیده باشد
زمژگان بر دلِ صد تیر رها کرد
گمانم که تیرش بدل خلیده باشد
چو سرو سمینش ندیدم به بستان
دلم در پی ان قامت کشیده باشد
مثال ِ گل من نباشد گل به بستان
اگر باغبان او را دسته نچیده باشد
ندانم چه سازم دلم رفت ز دستم
چو من از دلش کس غمدیده باشد
بیان دل ودین هردو رفت ز پیشت
که دلت بپائی بتی خوابیده باشد
بیان
کعبه دل
رفتم به کعبه دل خواندم اهسته بگوش
گفتا گرخدا خواهی ز پی خوبیها بکوش
در طواف منزل گهی دل ز او پرسیدم
گفت بگو تو چه کردهِ ای مرد خموش
گفتم زبهر توبه تقصیر بدین جاآمده ام
گفتا در رهِ خلق خدا نما جوش وخروش
گفتم اینحا من بهرکمایی صواب امده ام
گفتا گر خدا طلبی با غریبانش بجوش
گفتم من در بی سودای دلم تا چکنم
گفتا با بینوایان خدا این دل بفروش
گفتم من بنده ام با عـذر و نیاز آمده ام
گفتا بروبدرب خانه یتیم خانه بدوش
گفتم چه کنم من تا ز گنه عاری گردم
گفتا تا توانی غریبان را بخور و بنوش
گفتم کعبه دل کجاست تا طوافـش بکنم
گفت دستگیری بینوا نرود ترا زهوش
گفتم بر کاری ازبن بیشترم حکم فرما
گفتا همان کن گفتمت دگر خود مفروش
محمد شفیع بیان
دسمبر ۲۰۰۹
|
|