|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
دیریست که بیمار و در بسترم
به زردی سیاه مصابست جگرم
هر چند زین اندوه من میسوزم
نیست علاج این درد بی خبرم
این درد یکسوغربت سوی دگر
هر دو یکجا شده آمده بر سرم
گهی زدرد سوزم گهی فراق یار
بخت بین با درد فراق همسفرم
چوغله نا رس میان سنگ آسیاب
سنگ کُـند است و من دانهِ ترم
ز غربال جهان توشه اعمال "بیان"
آنچه باقیست همان با خود میبرم
بیان
دسمبر ۲۰۱۲
من اســیر ناز مهــرویان گــشــته ام
زین ســبب زار و پریشـان گشته ام
خــرامان میگذرد زبرم آن ســروناز
عاشق رفتار ان سرو روان گشته ام
پیح و تاب زلفــش افـتیده بـر پای دل
بنـد در حلـقه زلفٍ پریشـان گشته ام
یک نگاه چشم او کرده خـراب مـرا
زین ســبب نشــه و مسـتان گشـته ام
بار و برگ باغ حسنش سـیب و انار
من بباغ حسـن اش باغـبان گشـته ام
چـو کبک می خرامـد پیش چـشـم من
اسیررفتار آن کبک خرامان گـشته ام
بیان
|
|