|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
سرم را بریدند و قلمم نام کردند مرا آلهِ دست خاص وعام کردن
اکنون سوزم در آتشِ جور و جفای تو
من به قول قـرار خود وفادار مانـده ام
این را خــدای من دانـد و هـم خــدای تو
چـه شـد که از مهـر و وفـا هـمی گفتی
کجـاسـت آن وعده و مهـر و وفـای تو
هر لحظه بگوشم طنینِ صدای توسـت
هـردم پیش نظـرم روی تو و لـقای تو
عاشق نگـشتهِ که بدانی ز سوزعـشـق
سوزد بیان به عشق تو شد مبتلای تو
بیان
۱۵جنوری ۲۰۱۳
اینجا ملا و تعویض و تومار است
دوده و شویست بیشمار است غم نخور
جن و پری دور سازم از سرت
هر که مریض بستر و بیمار است غم نخور
مشکل آسان شود دم و دعا میکنم
مثل تو مشکل مردم بسیار است غم نخور
چوف و پوف میکنم جادو میکشم
اگر در قبر کهنه یا غار مار است غم نخور
دنبه دوست گر ترا کرده باشند
کشیدنش برم مثل نصوار است غم نخور
اگر صد سورن ومیخ زده باشند
میکشمش گرچه دشوار است غم نخور
از برای دفع و رفع مشکل تان
صد دالر یک گوسفند بکار است غم نخور
پول و گوسفند هر چه عاجل بیار
این یکی از جمله اسرار کار است غم نخور
میدهم تعویض دفع جمله مشکلات
بعد این زندگی ات سر شار است غم نخور
بحکم اذن پیر وستاد خوب میشوی
می بینی مردم ایستاده قطار است غم نخور
وقت را از دست نده زود باش زود
این تعویض برای دفع هر کار است غم نخور
بیان
|
|