قصه شهر دل  
 
 
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی -
 

همه وصف تو گویند من ترا تصویر میکنم

دل را بر زلف تو جانان بسته زنجیر میکنم

من به  موج عشق تو جانان گیر فتاده ام

دل بدریا عشق زنم قلب تو تسخیر میکنم

تا دم دم صبح نشینم بر امید وصل تو جانا

وصف روی تو تا دامن سحر تقریر میکنم

همه روزم را خیال و هوای تو در سراست

همه شب را تا به سحر ناله شبگیر میکنم

تو چو ماه اسمانی تو فرشتهِ تو کهکشانی

تو بهتر زهمه گانی آنچه که تحریر میکنم

نی به تحریر نی به تصویر تو همی گنجی

تو خودی و همانی که هستی تفسیر میکنم

بیان

۲۷ نوامبر ۲۰۱۲

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:57  توسط بیان  | 

 

 

وآی فریاد فریاد فریاد

فریاد از ین  دل  دل نا شاد

وای برباد برباد برباد

برباد شدم زین دل دل نا شاد

وای از این حال پریشان که دارم

ز دسـت دل بنــالم یا دست  نگارم

زغم هایش شب و روز در فغانم

 ندارم چاره ی من دیگر چاره ندارم

دل بیـچاره را دیــــوانه ســاخـتی

زپیشـم بردی و بیگانه ســاختی

نه خود می شناسد نی خانه خود

دل و دلخانه  را ویرانه ساختی

نمیدانم چه سازم با دلبری خویش

جدا کرد دل گرفته در برِ خویش

خودم اینجا دلم پیش تو بند است

نمیدانم چه سازم با دل بی سری خویش

بیان

نوامبر ۲۰۱۲

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:6  توسط بیان  | 
  بالا