|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
ولنتاين چييست ؟
درباره هویت سنت ولنتاین اطلاعات زیادی در دست نیست و داستانهای مختلفی وجود دارد.
با این وجود، سنت ولنتاین، کشیشی که وجودش توسط کلیسای کاتولیک رم به رسمیت شناخته شده، قبل از سال ۲۷۰ میلادی کشته شده است.
طبق روایات او که کشیش معبدی در نزدیکی رم بود، به دستور امپراتور کلادیوس دوم و به دلیل کمک به زوج های جوان مسیحی برای ازدواج، گردن زده می شود. در برخی دیگر از روایتها آمده است که ولنتاین، اسقف ترنی بوده است.
در آن زمان، موضوع عشق مطرح نبوده، است بلکه اختلاف سیاسی میان کلیسا و امپراطورِ وقت، منجر به وقوع چنین رویدادی می شود.
کلادیوس دوم فرمانی صادر کرده بود که بر اساس آن ازدواج جوانان ممنوع بود. امپراطور معتقد بود سربازان مجرد بهتر از سربازان متاهل می جنگند زیرا سربازان متاهل همیشه از این موضوع نگرانند که در صورت مرگشان، چه بر سر همسر و فرزندانشان می آید.
در مقابل، ازدواج از نظر کلیسا کاری مقدس بود و مومنان به ازدواج تشویق می شدند. در چنین شرایطی کشیش ولنتاین تصمیم گرفت جوانان را مخفیانه به ازدواج یکدیگر درآورد.
کشیش ولنتاین درنهایت دستگیر، زندانی، شکنجه و به مرگ محکوم شد.
حکم مرگ او در ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ میلادی اجرا شد اما مرگ او از چشم ساکنان رم دور نماند. آنها کشیش ولنتاین را فراموش نکردند و حتی کلیسایی را به یاد او نام گذاری کردند. بتدریج نیز ولنتاین به قدیس حامی عاشقان تبدیل شد.
جدایی
روز ما شام سیاه شد تا که خورشیدم پناه شد
شب ما شب مدعا شد تا که آن مه ز من جدا شد
شب شب یلدايي بود٫ شب تک و تنهائی بود
بار بار دل به فغان و صدا شد دلبری ما کجا شد
تاب و توانم به سر آمد تا ز برى يار خبری آمد
طاعت و نمازم قضا شد ٫ عبادت همه فنا شد
تا بر امد آن ماه نهان ز پس ابرِ در اسمان
روز من رفت و شام قضا شد روزگار ما سیاه شد
شب جدايي من و یاربود یک شب تیره و تار بود
دل پر ز غصه و سودا شد دلبرم از من جدا شد
بیان
لاله ی آزاد
من لاله ی آزادم خــود رويم وخــود بـويم
در دشـــت مـکان دارم هــم فـطرت آهويم
آبم نـم باران اســـت فـــارغ ز لـــب جويم
تنگ اســت محـيط آنجا در باغ نمی رويم
ازخون رگ خويشست گررنگ برخ دارم
مشـاطـه نمی خــواهـد زيبـايی رخـســارم
بر سـاقـــه خـود ثـابت فـارغ ز مـدد گارم
نی در طـلــب يـارم نی در غــم اغــــيارم
هـر صبح نسيـم آيـد بـر قــصد طـواف من
آهــو بـرگان را چـشم از ديدن من روشـن
ســوزنده چـراغ هستم در گـوشه اين مامن
پــروانه بسی دارم سـر گـشــته به پيـرامن
از جلـوه ی سـبزو سرخ طرح چمنی ريزم
گـشته اسـت خـتن صحـرا ازبـوی دلاويـزم
خم می شوم از مستی هرلحظه ومی خيزم
ســر تا به قـدم نـازم پا تا به ســر انگـيزم
جوش می و مسـتی بين در چهـره گلـگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم
آزاده و ســر مسـتم خـو کـرده به هـامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم
از سـعی کـسی مـنـت بر خود نپزيرم من
قـيد چمـن وگلـشن برخــويـش نگــيرم من
بر فـطرت خود نازم وارسـته ضميرم من
آزاده بـــرون آيــــــــم آزاده بـمــيـرم مـن
محمد ابراهيم صفا
|
|