|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
دلم بسیار تنگ است
دلم بسيار تنگ اسـت در اين فـصل بهار
هم زين غربت سرا واین دل زغم گشته فگار
بهار و شگوفه بی رخ یار بهـار نیسـت
نی گل و شگوفه خواهم جز دیدن روی نگار
با سـبزه و چمن مـرا سـر و کاری نیست
برفـته اسـت ز من بهار هم صـبر و قـرار
به هـر سـو می نگرم روی تو آید بنـظرم
من عاشـقم ،عاشقِ روی و آن چشمان خمار
دشـت بیـابان چـه زیباسـت با لالـه و گل
بیان بسی دل تنگ شـده ز تنهایی بسـیار
ب ی ا ن
۲۵ مارچ ۲۰۱۳
چشم من روشن روى تو ديدم
گلی از گل روى تو چيدم
مرا مراد بيش از آن بود
به مراد دل خویش نرسيدم
در شب پر از ماه و ستاره
کی توان بسويت كنم نظاره
چه شرين و خوش كلامى جانا
گرخداخواهد بينمت دوباره
ب ی ا ن
زهر سو صوت قناری باغ می رسد
بمشامم بوی ز هوای بهار می رسد
وزش باد و خم و پيچ شاخ درختان
صداى بلبل أبى ز جويبارمی رسد
گلیم برف را بر چید باران بهاری
باز فرش گل سبزه و نگار میرسد
بيان خواهد كه سبز باشى چو بهاران
گرچه هربهارى را باز زمستان مى رسد
بیان
ای با الهوس فریب نفسِ اماره میخوری تاکی
پی عیش و عشرتِ نا پایدار دنیای دنی تا کی
چه عجایب سوز و گداز هوای گلشن اش دارد
همه جرم و جنایت است در این عشرتکده تماشا میکنی تاکی
نگاهی کن باطرافت ،ببین سحاب ماتم و غوغا
قیامت می کند بر پا تغافل میکنی تا کی
ندا می کند بر ما کمک طلب دارد از خالق یکتا
بجنبید که نزدیک است محشر کبرا تعلل میکنی تاکی
می فریبد زرق و برق این دنیا مرو تنها در این راه
میشوی خورد و خمیر زیر سم هیا هوی فریب هرهوا تاکی
بپا بر خیز زنجیر هوا و هوس بشکن و بدور انداز
به زیر یوغ استبداد خم وچم چو دلقک میکنی تا کی
به خوان غیر مشو غره که چو طاعون گلو گیر است
سخاوت نیست دام تذویر است چو انگل زیستن تاکی
به علم و فن مجهز شو بشکن طلسم جهل و نادانی
مدرنیزه ساز کشور زندگی به رسم کهن تا کی
بخود آی ! تا دشمنان را ز خون کفن سازیم
بدین سیاق نگبت بار تملق و چاپلوسی میکنی تاکی
در نگر! دشمن مار مولک طرارت را نگر
میبرد مال میکند پایمال عزت و جاه ات تحمل میکنی تاکی
به پرواز آی و مردانه گی و آزادی آموز
بدین ذلت و نگبت سازش و کرنش میکنی تا کی
شریعتی خاموش
۲۱ جون ۲۰۱۲
|
|