|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
به عشقی لیلی گشتم
چو مجنون آوارهِ دشت بیابان
به چشم گریان با زخمهِ جان
سر گشته و زار و پریشان
با رنج بسیار بحالتِ زار
اواره گشتم سوی بیابان
سر گیچ و حیران افتان و خیزان
بپا خلیدم خار مغیلان
قیس نامم چو مجنون شدم
آواره ِ دشتهای سوزان
کوچه بکوچه رفتم وخوردم
سنگی بسرم ز دست طفلان
راهی نداشتم غم ها کشیدم
در فرقت و در دوری از تو
دارم امید شبی وصالت
گر من بمیرم زین سنگ باران
امید دارم ترا ببینم
در زندگانی ای شاه خوبان
بیان گذشته درعشقِ لیلی
ز سر خود و هم دل و جان
بیان
۲۷ نوامبر ۲۰۱۲
دو بیتی ترا چو عطر گلها می بویم ایدوست ترا خلوت و تنها می جویم ایدوست باشیم دست بگردن تا دم دم صبح بتو رازِ دل خود می گویم ایدوست بیان نوامبر ۲۰۱۲


|
دل پرغم به ظاهـر خـوش از دل پـر غــم میسرایم |
|
دو رویی همان باشــید که یک وقـت همانش بودید
وانگه که چو تیر آماده در کمانش بودید بر منبر و میز خطابه هی کـه دم میزدید دموکراسی گفته بهـر سـو روانش بودید بر کرسی و منصب که افتخارش داشتید از جمع روشـنگران وقت زمانش بودید حالا نهال ات ز چـشمه عـدو آب گرفته یک روز که در پی دشـمنی جانش بودید حالا در تخـریب حق تساوی زن هسـتید چه شد آزادی که خواسته بزنانش بودید کجاست ؟ آن آزادی و دموکراسی زنان یا نه که بر زن همسایه خواهانش بودید بیان |
آئینه بشکسته
سرو نازی بودم مرا نو جوانی برسید
هرکه بدید مرا به سروضع خود رسید
همچـون آئینهء - بـودم در مقابل همه
بعد از اراستگی در برابـرم میا سـتیـد
سـر وصورتش را - پاکـیزه گی مــیداد
تا در ائینه عـشاق - نشـود داغی پدیـد
هر رهـگذری وارد ایـن دیـار می شـد
صفای خود را در ائینه میبایسـت بـدیـد
من مغرور بدان حسن صیقلـینم بــودم
روزی شـد مرا دیـو سـیاهی شـد پدیـد
او را مال منال زر وزیـور بسیار بـود
قصد بـران شـد تا مرا زود تر بخـریـد
روزگـار مـرا چـنیـن تلـخ آمد ز قضا
بـر سـر راه اُمـیـدم آن اژده بـرسـیـد
من فـقـیر نادار بودم - با آرزو بسیار
داد و فریاد رو خنکِ را گوشی نشنید
عاجـز و مظلـوم منِ تنها ز وحـشـت
داد و فـریاد کـردم کـس بدادم نـرسـید
دست ظالم و ثروت هردو یکجا شدند
ارزو و ارمان ما غـریبان را بخـرید
من هـمان آئینه ام - اما بشکسته ام
دگرهیچ کس بهر آرایش مرا نگزید
بیان
|
|