قصه شهر دل  
 
 
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی -
 

به عشقی  لیلی گشتم

چو مجنون آوارهِ دشت بیابان

به چشم گریان با زخمهِ جان

سر گشته و زار و پریشان

با رنج بسیار بحالتِ زار

اواره گشتم سوی بیابان

سر گیچ و حیران افتان و خیزان

بپا خلیدم خار مغیلان

قیس نامم چو مجنون شدم

آواره ِ دشتهای سوزان

کوچه بکوچه رفتم وخوردم

سنگی بسرم ز دست طفلان

راهی نداشتم غم ها کشیدم

در فرقت و در دوری از تو

دارم امید شبی وصالت

گر من بمیرم زین سنگ باران

امید دارم ترا ببینم  

در زندگانی ای شاه خوبان

بیان گذشته درعشقِ لیلی

 ز سر خود  و هم دل و جان

بیان

۲۷ نوامبر ۲۰۱۲

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 10:37  توسط بیان  | 

 

Animated wallpaper, screensaver 240x320 for cellphone

دو بیتی

ترا چو عطر گلها می بویم ایدوست

ترا خلوت و تنها می جویم ایدوست

باشیم دست بگردن تا دم دم  صبح

بتو رازِ دل خود می گویم ایدوست

بیان

نوامبر ۲۰۱۲

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:46  توسط بیان  | 
محبت


با اهنگ آرام شب

در اتاق خواب

در کنار تو

در بستر با لباس حریری که بر تن داری

و در زیر نور کمرنگ شمع

که با سر انگشتانم

تن مرمرین ترا لمس میکنم

و با صدای ارام

با تو قصه ِعشق می خوانم

در آن لحظهِ که

هم آغوشیم

محبت را

درچشمان نیمه بازت

باز می یابم

و من به دریا محبت عشق تو

غرق میشوم
 
بیان
 
۲۲/ ۱۱ / ۲۰۱۲
 
 |+| نوشته شده در  شنبه ۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:58  توسط بیان  | 

 

دل پرغم

به ظاهـر خـوش از دل پـر غــم میسرایم
آنچه هویداسـت نه زیاد ونی کـم میسرایم
بیـاد مـادر وطـن و ملـتِ مظـلوم خــویش
گاه در حضـورگـه پنـهان کم کم میسرایم
گهی زفـرقت گهی یادم آید از خاطـراتش
در بســتر خـواب با دیـدهِ پـر نم میسرایم
فراموش کی توانم آن محبت های  دیرین
ز بهر الطفاتش هرگری وهردم میسرایم
به ظاهر خوش پر طراوتم منِگرایدوست
تبســم برلبم برزخـــمِ بی مرهـم میسرایم
بیان

 |+| نوشته شده در  جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:38  توسط بیان  | 

 

             

دو رویی

همان باشــید که یک وقـت همانش بودید

وانگه که چو تیر آماده در کمانش بودید

بر منبر و میز خطابه هی کـه دم میزدید

دموکراسی گفته بهـر سـو روانش بودید

بر کرسی و منصب که افتخارش داشتید

از جمع روشـنگران وقت زمانش بودید

حالا نهال ات ز چـشمه عـدو آب گرفته

یک روز که در پی دشـمنی جانش بودید

حالا در تخـریب حق تساوی زن هسـتید

چه شد آزادی که خواسته بزنانش بودید

کجاست ؟ آن آزادی و دموکراسی زنان

یا نه که بر زن همسایه خواهانش بودید

بیان

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:18  توسط بیان  | 

Angels Glitter Graphics | GraphicsGrotto.com

آئینه بشکسته

سرو نازی بودم مرا نو جوانی برسید

هرکه بدید مرا به سروضع خود رسید

همچـون آئینهء - بـودم در مقابل همه

بعد از اراستگی در برابـرم میا سـتیـد

سـر وصورتش را - پاکـیزه گی مــیداد

تا در ائینه عـشاق - نشـود داغی پدیـد

هر رهـگذری وارد ایـن دیـار می شـد

صفای خود را در ائینه میبایسـت بـدیـد

من مغرور بدان حسن صیقلـینم بــودم

روزی شـد مرا دیـو سـیاهی شـد پدیـد

او را مال منال زر وزیـور بسیار بـود

قصد بـران شـد تا مرا زود تر بخـریـد

روزگـار مـرا چـنیـن  تلـخ آمد ز قضا

بـر سـر راه اُمـیـدم  آن اژده  بـرسـیـد

من فـقـیر نادار بودم - با آرزو  بسیار

داد و فریاد رو خنکِ  را گوشی نشنید

عاجـز و مظلـوم منِ  تنها ز وحـشـت

داد و فـریاد کـردم کـس بدادم نـرسـید

دست ظالم و ثروت هردو یکجا شدند

ارزو و ارمان ما غـریبان را بخـرید

من هـمان آئینه ام - اما بشکسته ام

دگرهیچ کس بهر آرایش  مرا نگزید

 بیان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:37  توسط بیان  | 
  بالا