|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
سودائی
چـو مرا سودای ز روزگارم شـد
باز دل به فـکر روی نگـارم شـد
زپی رفع مشکل بر امدم ودیدم
زقـضا مشکل دگری دچارم شد
شب وروز در غم سودای دلـم
من تاجرشدم وغم خریدارم شد
من سردِ خفتهء شهر زمستان
خوردم سرما هوای بهـارم شـد
آنګه ز وطن رخت سفربر بستم
هجرت نصیب چو شام تارم شد
نمیدانم با دل سودائی چه کنم
هزاران درد دګر بجان بیمارم شد
دراین سودا بس رنج عذاب دیدم
این زندګی همچو حلقه دارم شد
بیان مکن سودا ترا سودی نیست
امتحان کردم و زیان بسیارم شد
بیان
|
|