|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
الا دختر برو یک چاینک چای ه دم کو
دمی کار های خانه سریت خم کو
صبا نامزاد میشی پشت بخت میری
همو خانه خوده و خوشویت جمع کو
*******
به روضه سخی جان بیرو بار است
بیگیر دانه که کفتر ها بسیار است
به چارشنبه بدان روضه میرم
مرا دیدن روی یار م بکار است
*******
گرفتم طوله را از دل نواختم
برای دلبر خوشگل نواختم
بسی دل تنگ شدیم از دوری او
به یک دیدن دل و دینم بباختم
******
الا یار جان کمی آب ریز در جام
که از صبح تشنه ام تا گلی شام
مه خو عاشقی پاکی توهستم
بیوفایی نکو هر دو میشویم بد نام
*********
بیا بنشین بیا در نوک بامت
تماشایت کنم قربان نامت
دلم میشه که پیش تو بیایم
بگویم راز دل سازم من رامت
بیان
بابا
تو بودی مونس وغمخوارم بابا
توبودی دوای جان بیمارم بابا
چه رنج ها که برایم تو کشیدی
بدادی تو محبت بسیارم بابا
تو بودی مرا تا این دم رساندی
من از لطف تو سپاسگذارم بابا
ندادی مهلتی خدمت را برایم
تو عزم سفرکردی ز دیارم بابا
چه زود رفتی و تنهایم گذاشتی
من ز دوری تو بی قرارم بابا
زخدا آمرزش بسیار خواهم
روانت شاد خواهم زپروردگارم بابا
بیان
۲۰۱۲
|
|