قصه شهر دل  
 
 
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی -
 

وطن

زدرد وطن دردمند است جانم


بسوخته سوده كرده استخوانم


تا زنده ام و اين درد جان سوز


مرا سوزد رهائى كى ميتوانم

بيان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 18:14  توسط بیان  | 
ملا


ملاماايه و حديث چندى فروشند


همه تعويز تومار و بندي فروشند


گل خنده ستاندند إز مردم ما


برما توتكه و دانه سپندى فروشند

بیان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 17:43  توسط بیان  | 

بال و پرم سوزد

بال و پرم سوزد شعله رخسار كسى

خون جگـرم  ريزد تير نظار كسى

چشم هوسم باز سویش نظر ها دارد

آن باغ جنان پر سیب و انار کسی
بيان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 17:39  توسط بیان  | 
درختم درد میکند

پرنده ام ممکن نیست

زمستان هم که رفع مزاحمت کند

سبز از ریشه هایم بالاتر نمیرود

داکتر سمیع حامد

*****

درختت سبز گردد در بهاران


پرنده أيد، شوى شگوفه باران


زمستان بگذرد، بهار ايد ترا


شوى سبز وخرم چو مرغزاران

بیان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 17:33  توسط بیان  | 
  بالا