|
قصه شهر دل
|
||
|
شعر - علمی - ادبی - فرهنگی - |
تو می روی و خدا ترا زمن جـدا نکـند
گر بروی خواهم زخدا که آن- خدا نکند
تو میـروی من در عشـق تو میسـوزم
این سـوخـتنم را رقــیبان تماشـا نکـنـد
درعشـق تو گـر بمیرم هیچ باکم نیسـت
هر گــز خـدا مرا بفراقِ تو مبـتلا نکـند
بنشـین لحـظهِ غـنیمت بدان که عاقـبت
که مرگ ناگهان رسد برکسی صدا نکند
در آتش عشق سوزم- بدوری مگـریانم
که درد دلٍ مرا این گـــریه ام دوا نکـند
بیان
انروزیکه ز بطن مادری زاد میشدیم
قطره شیری خورده خواب می شدیم
ز روز اول تا بحال ما خفته مانده ایم
چو سبزِهِ با شبنمی سیراب میشدیم
تا چند این خواب خمار آلود است ما را
به قطره قطره یکجا و دریاب میشدیم
هشدار! به صد حیله می مکد خون ما
تا چند بهر باده نوشان شراب میشدیم
ما را در آتش کین وعـدو گذاشته اند
گه گه پشت رو کنند تا که کباب میشدیم
هر به طریقهِ زین وطن سود برده است
از بسکه ما خفته و بسیار خواب میشدیم
برخیز از این خواب که سودی نبخشدت
ورنه چرا؟ پریشان ودر اضطراب میشدیم
بهوش آ ای ملت محروم ز رونق زندگی
تا چند بیش از این باید که عذاب میشدیم
بیان
هر سو میروم بگوشم صدای توست
هر نوا که می شنوم آن نوای توست
دل می تپد اندرون سینه ام برای تو
این خانه دل ساخته از برای توست
گر می شکنی عهد و یا میروی با غیر
آنچه میکنی همه مهر و وفای توست
ای ملکه حسن و جمال مالک شهر دل
این دل ترا می طلبد و گدای توست
مگذر زمروت ای سلطان شهر حسن
این قلب شکسته ام زیر پای توست
مغرور مشو به حسن و خط خال خویش
حکم بفرما به قتلم جانم فدای توست
شمشیر بکش دل و دل خانه ام بشکاف
هرقطره خون دلم نقش قدم های توست
ای سرو بلند بالا دل و جانم بفدایی تو
این خانه دل "بیان" منزل و ماوای توست
بیان
۲۹|۰۲| ۲۰۱۲
بیا بـریم سویِ وطن بر دیار کوه و دمن
آب وهوایش خوشست باغ وفضای خوشـست
هـمه چیزدراین وطن همه چیزدراین وطن
باغ وبوستانِ وطن روح و روانِ من است
آبشـاران خوبـش چـو خـون بجانِ من است
همیشه مايل شوی بر این خاک و این چمن
گل و بوسـتان را نگر جمع دوستان را نگر
سبز و خرامان شده این همه دشت و دمن
بخـواب و ناز می بـرد نسیم بـاغ و چمن
هـوای خوشـگوارش آن لـب جویبارش
نغمه ســراِیی کــند بلبـل شـاخسارش
گشـته زمن روزکار جدا شـدم از وطن
انگور وسـیب و انار هر بینی بیشـمار
میله ها بر پا کنیم به سایهِ بید و چـنار
همین دارم آرزو ،این یاد گار باشد زمن
بیان

بهاران میرسد گل ها گردد فراوان
شود سبز خرم دشت و کوه دامان
بهر سو بنگری است سبزه و گل
درختان گشته است موج شگوفان
بیان
یاد ی ان شب امتحان آید همی
عاشقان با صفر کلان آید همی
یاد آن معلم و مدرسه ما بخیر
مدرس با پیراهن و تنبان آید همی
از چوکی و میز ان اثری نبود
یاد آن سایه درختان آید همی
فرش و سطرنجی نداشتیم زیر پا
یاد آن بوریا جان آید همی
قلم ودوات و کتاب ما را نبود
یاد آن کتاب دهاتی کلان آید همی
گر بمدرسه نرفتیم ز بهر مشکلات
یاد لت و کوب معلمان آید همی
گر غیر حاضر شدیم روزی نا گزیر
یاد قف پاهی چیغ وفغان آید همی
چون طفلکان بودیم در دبستان قدیم
این همه یاد بیچاره بیان آید همی
بیان
این برف و باران همه کوه و کمر بشکست
هم شاخساران بهار و هم بار بر بشکست
این هوای سرد دست و پای غریبان را
در زیر خیمه ها این ملک بیخبر بشکست
طفل یتیم و بیچاره از کمبود غذا و لباس
ز سر ما زپا در آمد و نم و تر بشکست
آین کرسی نشینان را کی رسد آزاری
که فرق غریب باصد چال و هنر بشکست
بیان
|
|